آقای مربّع

آقای مربّع

شیرازیِ 🐨 دانشجویِ دکتری 🎓 ساکن آمریکا 🇺🇸

پیوندهای روزانه

در هر کران!

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۵ ق.ظ

زندگی زیباست.. !


“اری اری
زندگی زیباست
زندگی اتشگهی
دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش
در هر کران
پیداست
ورنه خاموشست و
خاموشی گناه ماست” 


― سیاووش کسرایی



دو‌ و نیم

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۷ ق.ظ

تو کمتر از دو و نیم ماه ۱۱ کیلو کم شدم!

۳-۴ بار در هفته میرم باشگاه و واقعا از لحظه‌لحظش لذت میبرم. هم حسابی حالم خوب میشه هم تفریحه و هم بالاخره دیگه از شر اضافه‌وزن دارم راحت میشم. قطعا وقتی ورزش میکنی به طور اتوماتیک خواب،‌ غذا،‌ حتی درس‌خوندن و خلااقیتت هم بهتر میشه. حالت خوب میشه انگار با همه گرم میگیری و کلی انرژی میتونی بدی به آدمای اطرافت.


خیابونِ جلوی باشگاه امروز صب:



اوضاعِ ریسرچ خیلی خوب پیش میره امشب تا ۱۱:۱۵ شب موندم آزمایشگاه ولی عوضش کارم انجام شد. خوبیش اینه که سرپرست‌ها میبینن که خوب داریم کار میکنیم و قدر میدونن.

امشب آخر شب تو دانشکده دوتا روس و یه چینی و ۵تا ایرانی بودن که کار میکردن. واقعا ایرانیا کارشون درسته البته خودمو نمیگم. من اگه زیاد کار میکنم چون بکگراند لازمو ندارم واسه همین باید بیشتر از بقیه کار کنم ولی بقیه ایرانیا واقعا کارشون درسته. همخونم امروز یه ارایه داشت درباره یه پروژه‌ی هشت ماهه که داشت واسه بقیه پرزنت میکرد. ینی لقبِ دکتر واقعا برازندشه.


آدم الکی دکتر نمیشه :)) باید خون و عرق و اشک ریخت واسش. اینجا همه کار میکنن ینی واقعا کار میکنن. باورت نمیشه چقد زندگیا سادس واقعا ارزشِ اول اینجا کاره،‌حرفس. اگه کسی تو کارش خوبه احترام براش قایلن. هر روز از کنار دانشگاه‌های خفن مثل هاروارد و ام‌ای‌تی(نه دقیقا از جلوش) میگذرم یا از جلوی بیمارستانای مطرح دنیا جرا‌ح‌ها و پزشکارو میبینم که پیاده میرن سرکار با یه لیوان قهوه یا یه لقمه‌ی کوچیک. خیلی ماشین تو خیابون نیست با این که خیلی سرد شده مردم ترجیح میدن راه برن یا با دوچرخه برن. اگه تو خیابون به یکی لبخند بزنی تو دلش نمیگه این طرف کم داره همه انگار یه فاز خوبی دارن ولی شک نکنید که از نظر تفریحات و سطح زندگی(اشرافی گری) یا خونه‌های ان‌چنانی ایران بهتره. از نظر آب‌وهوا یا هرچیزی.. 

خیلی وقتا فکر میکنم همین بچه‌هایی که ایرانین و جزو سخت‌کوش‌ترین‌هان اگه میموندن چقد میتونستن کشورو بسازن...


دانشگاه و باشگاه

میخوام این ۵سال تمام استفاده‌ی ممکن‌رو از این دوتا ببرم.

یه دوچرخه‌ی حرفه‌ای هم گیرم اومده! با این که حسابی داره سرد میشه و دما میره زیر صفر ولی یه عالمه برنامه دارم واسش.


دیشب با یه آدم کاملا موفق و از هرنظر کاملِ ۶۰ ساله صحبت میکردم. میخواستم ازش بپرسم که من دیگه جوونیم برنمیگرده و چجوری میتونم مطمئن باشم که در حال حروم‌کردنش نیستم درحالی که همش پشت میز قراره باشم واسه دکتری؟ هم‌سنای من شاید توی بار و دیســکو هستن یا در حال دخ.تر.ب.ا.ز.ی و مهمونی بازی. باورت نمیشه همین هفته پیش شب هالووین ماهایی که توی آمریکاییم تا ۲ صب فاکینگ ۲ صب تو آزمایشگاه بودیم و هرچی اینستاگرامو چک میکردم مردم درحال هالویین پارتی توی ایران بودن :)) خنده‌دار نیست؟


خلاصه حرفامو بهش گفتم و جوابای قشنگی بهم داد. بخشیش‌رو ترجیح میدم نگم چون تا همین الانشم این پسته یکم حالتِ تعریف از خود پیدا کرده و شاید اصلا رمز‌دار منتشرش کنم. متنفرم از آدمایی که زیادی خودشونو تحویل میگیرن واقعا نمیخوام جزوشون باشم .... انصافا هم نیستم.


ولی اصل حرفِ طرف این بود که ببین من الان ۶۰ سالمه و هنوز دارم لذت میبرم. انگار توی جوونا یه فکر احمقانه‌ای هست که باید تا ۳۰ سالگی زندگیو بسته باشن و تمام. دنیای مدرن اینجوری نیست... بعدشم کی گفته که توی ۶۰ سالگی نمیشه از زندگی لذت برد؟ چه بهتر که فقط حواست به سلامتیت باشه مثلا چیزای مزخرفی مثلا سیگار یا نوشابه که با یکم فکر میشه فهمید جز یه بیزینس واسه خیلیا چیزی نیست رو میشه گذاشت کنار. انگار آدما همیشه به فکر ۳۰سالگیشون هستن ولی هیشکی به فکر ۶۰ سالگیش نیست... چرا؟

از طرف دیگه خودم که با خودم فکر میکنم اگه الان اینجا پشت میز نبودم دوست داشتم ۲۴سالگیم چجور بگذره جوابی واسش پیدا نمیکنم. شاید اگه بچه پولدار بودم و خیلی دغدغه‌ی شغل هم نداشتم دلم میخواست یه عمر مفیدی داشته باشم... 

گاهی خوشحال میشم از این که لیسانسمو گند زدم. حسابی باعث شده که -بدونم- حالا که دانشجویی واقعا سعی کن خفن شی وگرنه کیو داری گول میزنی؟


ناخودآگاه و یوتیوب

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ق.ظ

اگه سیگار میکشید، این ویدیو رو توی یوتیوب ببینید. شاید اولش جو‌گیر بشید و بخواید یهو تصمیم بگیرید که بذاریدش کنار... ولی خوب میدونیم که بیشتر مواقع این روش (بوقلمون سرد) جواب نمیده.

کلا دوتا عامل مارو پیش میبرن: خودآگاه و ناخودآگاه.


نمیدونم چی شد یهو این ویدیورو دیدم بعد یادم افتاد که یه مدت چقد واسم دغدغه بود سیگار نکشم

بعدش انگار وقتی فشار زندگی زیاد میشد سطح دغدغه‌هام فرق میکرد

به خودم میگفتم بابا همه‌چی بگاس حالا این سیگارم روش. فک  شوخی شوخی ۶-۷ سال سیگار کشیدم.

خیلی ها! ۶-۷ سال کاش میشد برگردم عقب فقط همینو عوض کنم.چقدر الان میشد شاداب‌تر و سالم‌تر باشم. 


حالا بحث اصلی:  خودآگاه و ناخودآگاه. تصمیمامون از رو عقل و خودآگاهین ولی عادتامون نه. از روی ناخودآگاهن. یه روش خیلی خوبی که واسه ترک سیگار میتونم توصیه کنم اینه که این ویدیونی کوتاهو هر روز یا حتی روزی چندبار به یه آدم سیگاری فقط نشون بدی. نه که بهش بگی سیگار نکش فقط ازش بخوای نگاه کنه.


با ناخودآگاه باید با خودِ ناخودآگاه جنگید.

تو نمیتونی با اراده اونو تسلیم کنی و جواب نمیده که نمیده.

نه تنها جواب نمیده باعث میشه عزت نفستم از دست بدی. همش دست میذاری روی یه سری کاری که توی ناخودآگاهتن (سیگار- ورزش نکردن - پرخوری - خواب و ساعت خواب - مطالعه و ...) و هی نمیشه.

معلومه که نمیشه!‌ معلومه که چند سال شاید چند‌ده سال توی ناخودآگاهت یه سری چیزا نهادینه شدن و اصن مفهومی به اسم اراده اونجوریم که شما فکر میکنی وجود نداره ینی جایی تو بدن نیست که بگی خب این ارگانِ ارادس.

باید هوشمند بود باید استراتژی داشت. این ویدیو یه مثال بود که به نظرم به دوستاتون معرفیش کنید و اثرشو روشون ببینید.


حرفم اینه که با چندبار نشدن و نتونستن تو حق نداری به خودت برچسبِ بی‌اراده بزنی. اصلا این کلمه رو باید از ادبیات حذف کرد چون هیچ مفهومی نداره! ینی‌چی اراده؟ آدام اگه بخواد کاریرو میکنه و نخواد نمیکنه. توی این خواستن ولی تو ۵درصد مواقع فکر میکنی.


جدی اینو میدونستی که ماها فقط پنج‌درصد از زندگیمون‌رو فکر میکنیم و نود‌وپنج‌درصدش روی سیستمِ اتوماتیک پیش میره؟ حالا به این سیستمِ اتوماتیک میشه گفت ناخودآگاه. هر اسمی روش بذاری حقیقتِ امرو عوض نمیکنه.


با عادت‌های قدیمی، با عادت‌های جدید بجنگ

با ناخودآگاهِ غلط با ناخودآگاهِ درست بجنگ.

یبار دیگه به تمام کارایی که میخوای تو زندگیت انجام بدی فکر کن.

کدوماشون از روی عادته و کدوماشون از روی فکر؟ 

چه نتیجه‌ای میگیری؟


==================================

پ.ن: اگه سیگار میکشید، چیو با چی دارید مبادله میکنید؟

واقعا چیو با چی دارید مبادله میکنید؟ لذتِ لحظه؟ چه لذتی؟ دفه بعدی که سیگار میکشی واقعا بهش فکر کن به بوش به دندونات به بدنت. به آدمایی که پیششون میری.

با چی مبادلش میکنی؟ با سلامتیت؟ مگه کل هدفِ زنده بودن و تلاش‌هات این نیست که یه زندگی بسازی؟ بدونِ سلامتی؟ رو تخت بیمارستان؟ سرطان؟

چرا فک میکنی سرطان مال بقیس فقط؟ چرا فکر میکنی چون همه سیگار میکشن تو هم بکشی اشکالی نداره؟ ینی یه ذره ‌هم شک نمیکنی که واسه یه عده پول تو اینه که تو سیگار بکشی؟

واقعا چیو با چی داری مبادله میکنی؟

چی تو این دنیا ارزششو داره که با سلامتیت مبادلش کنی؟


پ.ن: اگه سیگار نمیکشید، نکشید!

اگه بهت تارف شد، فقط بگو نه ممنون. نه حرف اضافی نه فازی چیزی. حتی با لبخند فقط بگو نه ممنون. حتی یه دلیل فقططط یه دلیل هم نمیشه آورد که سیگار چیز خوبی باشه.

هیچ ربطی هم به استرس نداره هیچ ربطی هم به تمرکز نداره هزاران مقاله هست.


پ.ن: واقعا سیگار چیکار میکنه؟ 

سیگار ماده‌ای به اسم دوپامین رو تولید که نه، باعث تولیدش میشه.

هزاران روشِ قشنگ واسه تولید دوپامین هست.

به دوپامین میگن نوروترنسمیترِ اعتیاد! چرا؟ چون دوپامینو دوست داریم و هرکاری که با ترشحش همراه باشه کیف میده (تصورِ کیف دادن میده) و اون کار میشه اعتیاد چون در ازای اون کار هربار پاداش میگیری (پاداش = دوپامین) 

بماند که یه عالمه کارای دیگه هم دوپامین میده کارای سالم مثل ورزش، سکس، تفریح و ... کلا اعتیاد همینه اعتیاد به عادت ربط داره این عادت‌ها میتونن خوب باشن و میتونن بد باشن.

کار -> پاداش کار ->پاداش کار->پاداش

سیگار ->دوپامین 

ورزش->دوپامین

ناراحتی یا بی‌حوصلگی یا هرررچی
نیاز به یکم حس بهتر ==> نیاز به دوپامین ===> ؟؟


خوش‌ساخت

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ق.ظ

I wanna make you proud! I said.

You should make "Yourself" proud! He said.


یه چیزای ریزی هستن که تاثیر بسزایی میذارن.

یه گلدونِ کوچیک روی میز مطالعه مثلا، باعث میشه حس بهتری به مطالعه و میزت داشته باشی.

یه چراغ‌خواب یا آباژور کوچیک بالای تختت باعث میشه گاهی قبل خواب دلت بخواد یکم کتاب بخونی.

یه ادکلنِ خنک و مردونه باعث میشه غرور خاصی داشته باشی.

یه عادت ساده که هر روز کارای فرداتو مشخص کنی، باعث میشه که شبا ساعت کوک کنی.

یه نوشتنِ ساده‌ی کارایی که میخوای انجام بدی، باعث میشه واسشون قدمی برداری. که هر روز حسابِ کارت دستت باشه.

خیلی از این کارای کوچیک‌کوچیک واسه خودم انجام میدم و هر روز فکر میکنم چه کارای جدید‌تریو میتونم امتحان کنم؟

.

.

.


اوضا به حالتِ عادی برگشت. دیشبم نخوابیدم تا صب ولی کارامو تموم کردم امروزم بعد از دوتا جلسه و چندساعت کار کردن با شخص استاد تا نصفه‌شب تونستیم کاری که دو هفته واسش تلاش کردمو انجام بدیم.

الان آماده‌ایم که فاز بعدیشو شروع کنیم! 

دو هفته دیگه تعطیلاتِ شکرگزاریه و من بلیطمم گرفتم. دعوت شدم خونه‌ی یه آدمی که تاحالا ندیدمش و قراره روز شکرگزاری‌رو با خونوادش توی آتلانتا جشن بگیریم.

دیشب که واقعا داشت بهم سخت میگذشت ولی سعی داشتم دووم بیارم تا کارام تموم شه به این فکر میکردم که این همون فشاریه که تا نباشه آدم نمیفهمه داره -کاری- میکنه. 

مثلا دوران لیسانسمو من واقعا ریدم به نظر خودم با این که خیلیا یه به‌به و چه‌چهی میکنن هیچوقت خودم راضی نبودم چون واقعا جاهایی که حقش بود بیشتر تلاش کنم میکشیدم کنار. 

خدا میدونه چقدر حسرتِ تلاش‌هایی که میتونستم بکنم و نکردم به دلمه... شاید بزرگترین حسرتِ زندگیم باشه حتی. این دیدگاه دقیقا همون‌چیزیه که باعث میشه دیگه اونقدرا هم از سختی کشیدن نترسم... حتی ازش استقبال هم میکنم.


بازم حرف دارم ولی باید برم

فعلا!



نایک؟

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۲۶ ق.ظ

خیلی چیزا دارم یاد میگیرم. بخصوص تو سختیا.

مهم‌ترین چیزی که این هفته یادگرفتم اینه که -فقط شروع کن- .

بلدی تمرکز کنی؟ اگه بلد باشی میدونی، اگه هم بلد نباشی میتونی تصور کنی که وقتی روی یه کاری تمرکز میکنی اینقدر توش گم میشی که انگار کل دنیای اطرافت Blur و تار میشه. اصن یادت میره.

خیلی وقتام هممون دچار چرخه‌ی باطلیم که دقیقا همین شروع کردن روش درستِ شکوندنشه.


ناراحتی ----> کاری که داریو انجام نمیدی -----> ناراحت‌تری -----> کاری که داریو انجام نمیدی -----> ناراحت‌تر‌تری ------> کارهایی که داریو انجام نمیدی -----> ناراحت‌ترینی ------> هیچ‌کاریو انجام نمیدی ----> ....


هرجوری بهش نگاه کنی همینه. موضوع و مساله‌ای که باهاش سروکله میزنی هرچی که باشه توی این الگو جا میگیره.

وقتی صرفا بری شروع کنی اقلا نمیشینی ناراحت باشی. مثل یه فیلم دیدنه انگار حواست از دنیا پرت میشه و غرق کارت میشی. یه چرخه‌ رو فقط با غیر قابلِ پیش‌بینی بودن میشه شکست بخصوص این چرخه‌های باطلو.

یکی از راه‌های خیلی خوب واسه غیر قابل پیش‌بینی بودن همینه که شروع کنی. اگه تجربش کرده باشی میدونی چی میگم. میدونی که یه وقتایی دقیقا همین شروع کردنه غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین کار دنیاس و از قضا تو هم درست دست میذاری روی همون.


یه جور دیگه که بخوایم نگاهش کنیم، همه یه کاری داریم که الان واسمون مهم‌ترین کاره از نظر اولویت. هممونم تجربه کردیم که نخواستیم به هر دلیلی بریم سراغش ولی واقعا چرا؟ چرا همین الان نریم و شروع نکنیم به جوری که باید باشیم، بودن؟


نمیدونم بار چندمیه که دارم میگم، تکرار مادرِ تمامِ مهارت‌هاست پس بازم میگم: اگه الان همون‌ آدمی بودی که همیشه آرزوشو داشتی، بودی، همین الآن و این لحظتو چجوری میگذروندی؟


haven't

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ق.ظ

خودم که میدونم قضیه چیه.

وقتایی که مثل الان عصبانیم و دلخورم هرکی که ندونه که خودم میدونم چرا اینجوریه و چرا اوضا بهم گره خورده. هیشکی مثل خود آدم خبر نداره.

همش به کنار. اگه همه‌ی اینارو یه مسیر طولانی از شکستهایی که به موفقیت ختم میشن در نظر بگیری،

الان باید فکر کنی که اینجا چی میتونی یاد بگیری؟

- یاد گرفتم که اشتباه جرم نیست ولی تکرار اشتباه خیلی سنگین تموم میشه.

- یاد گرفتم لذت یه روز پروداکتیو و سالم با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.

- یاد گرفتم که چون تفریح خاصی نداری وقتی که مثلا میخوای تفریح کنی دلیل نمیشه تن به هر چیزی و هر کاری بدی.

- نتیجه گرفتم که وقتی با همه‌ی ترسات روبره‌میشی عاقلانه‌ترین راه اینه که بجنگی چون اگه فرار کنی تا ابد میتونه بترسونتت.

-  دنیا هم به آخر نرسیده ها! یه وقفه‌ی کوچیک و یه روزه داشتی.

- همین الانشم میدونی که حسابی گل کاشتی؟

- مشکلات رو و کلا مسایل رو با هم قاطی نکن.

- استراحت حق توعه.

----------------------------------------------------------

یک روز بعد!
ساعتارو کشیدن جلو و روزا زودتر تاریک میشه.

چقد بد موقع که همزمان شده با این بگاییا.

امروزم مود دانشگاه رفتن نیستم و امروزم دلم میخواست اول حالم خوب شه و بعد شروع کنم. گفتم شاید یکم زمان بدم -خودش- خوب شه ولی نمیشه که. نشد که.


حالا باید چیکار کنم؟ اینجا مث قبل نیست که بتونی زمان زیاااادیو صبر کنی. 

حالا چیزیه که شده. هم نشتیم فکر کردیم که چیکار کنیم که دوباره نشه و هم بلدیم که چیکار کنیم که -جاش خوب شه- خودمونیم خیلیم میسوزه!


یکم گذشت امروز دوساعت با خودم حرف زدم و اطراف محله راه رفتن. ساعت ۹:۳۰ شب اومدم خونه دیگه آخرین کاری که به ذهنم میرسید و البته منطقی‌ترین کار این بود که با بچه‌های سال‌بالایی(همخونه و دوستش) یکم صحبت کنم. خیلی حرف زدیم و از عمیق‌ترین ترسام گفتم.

اول از همه بهم گفتن که این خیلی نرماله و واسه همه‌ پیش میاد.

دوم بهم پیشنهاد دادن برم و با استادم صحبت‌کنم دربارش. گفتن نترس از خرا‌ب‌شدن وجهه یا چیزی فقط برو و باهاش حرف بزن چون که چیزیو از دست نمیدی.

سوم هم تو حرفاشون فهمیدم اینجور موقعا بهترین آپشن به سادگی اینه که شروع کنی دوباره کار کنی.


به استاد تکست دادم

Can I talk to you sometime tomorrow? I haven't been feeling really good lately... I need some advice.


حالا سوال اینه: وجهم خراب میشه؟ اگه میشه چقدر میشه و آیا میتونم درستش کنم؟

نکنه اعتمادشو بهم از دست بده؟ همه‌چیز میتونه به یکم صحبت ختم بشه. 

حرفه‌ای رفتار کردن!! 

چیزیه که باید یادش گرفت.

نترس چیزی نمیشه. فقط زمان میخواد تا آدم ساخته بشه.

من دارم تلاشمو میکنم، تمام زندگیمو گذاشتم! 

خیلی زود بود واسه این حرفا ... امیدوار بودم هیچوقت دیگه پیش نیاد. گاهی چه میشه کرد؟ فقط باید سرتو بالا بگیری ینی اقلا جوری باشی که بتونی سرتو بالا بگیری.

فردا مثل مرد بیدار شو و مثل مرد ادامه بده.

حتی اگه از این کشور بیرونت کردن مثل مردی که از «الان» به بعد تمام تلاششو کرده پای خودت وایسا و به چیزایی که قراره بسازی فکر کن.


اول رمز گذاشتم واسش چون چسناله بود. بعد فکر کردم روی بد زندگیمم نشون بدم.

بعد فکر کردم شاید یکی بخونه و حرفی واسم داشته باشه.

ممنون میشم اگه کمک یا راهنمایی‌ای هست بهم بگید.

سرباز!

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۵۴ ق.ظ

کاش وقت کنم یکم بنویسم این روزای خیلی مهمو!



چشات

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۱ ق.ظ

چشاتو ببند به ۱۰ سال دیگه فکر کن.

چشاتو ببند به ۵ سال دیگه فکر‌کن!

چشاتو باز کن و به فردا فکر کن...


تو هم میدونی

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۴۳ ق.ظ

همونجور که کاملا انتظارشو داشتم ترس و سیاهی اومده سراعم امشب و فقط هم امشبه.

میدونم واسه چیه میدونم که چیکار کردم که همچین چیزی رو نتیجه داده.

مینویسم که یادم بمونه که هیچ‌چیز هیییچ چیز ارزششو نداره که آدم بخواد خودشو به زانو در بیاره.

کم‌کم ترسام دارن شروع میشن کم‌کم جلسات سالانه‌ی بچه‌هارو دارم میبینم که هز سال واسشون کمیته تشکیل میشه که آیا نگهشون دارن یا نه... چقد ترسناکه پسر نه؟

زمستون ساحل شرقیِ آمریکا شوخی نیست. توی فیلمه هم میگفت نه؟ Winter is Comming!

یهو روزا کوتاه میشه و یهو چندروز میتونه پشت‌سر هم برف و بارون باشه. پاییز و زمستونم حال خودشونو دارن چون درست درون تورو منعکس میکنن.

پاییز واسه یه آدم خوشحال قشنگ‌ترین فصله و واسه یکی که بگامگاس بدترین! 

نمیدونم چقدر واسه این زمستون آمادم حاجی خیلیم میترسم. هرکی میگه نمیترسم دروغ میگه همه آدما میترسن و منم یکیشون. 


اومدم تو کافه نشستم و فقط دلم میخواد چندنفر بیدار باشن یکم حرف بزنم. تلگراممو باز میکنم و ...

هیچکس نیست!

فک کن حتی هیشکی بیدار نیست از دوستام (تو ایران) انگار یدفه میفهمی تنهایی!

میفهمی کل زندگیت مسئولیتش با خودته. میفهمی الان اگه از این پله پرت شی پایین هیچکس نیست ینی خب وقتی تهران تنها بودمم هیچکس نبود اما اینجا هییییییییییییییییییچکس نیس!

اگه درساتو تو ایران برینی خب چیزی نمیشه میشه؟ اینجا چی؟ حتی یه درست نباید نمرش کم شه و تو تنهایی! 

--------------------------------------------

ینی امشب عجیب دلم خالی شده.

خیلی باید بیشتر از اینا مواظب باشم ینی واقعا گاهی یه سیلی آدمو به خودش میاره و من خوش‌شانسانه دیگه میتونم بدون سیلی هم به خودم بیام.


یه‌کار خوب اینه که از خودم بپرسم باشه، طبعیه که بترسی ولی دقیقا از چیا؟

ینی جز این کمیته‌ی هرساله‌ی دانشگاه آیا چیز دیگه‌ای هست؟

میترسم از این که حالا که هیچکی حواسش بهم نیست خودم نتونم مواظب خودم باشم. جدی یه لحظه بهش فکر کن تاحالا فقط خودت و خودت بودی؟ اگه آره یادت بیاد به اولین‌باری که باورش کردی..‌!

بدبختی اینه که قبح همه‌چی هم واسم ریخته. 


ولی خودم تا الان نمیدونستم هنوزم بعد از اینجا اومدن دغدغه‌ی اولم درسمه!! شت!

جالبه که وقتی ایران بودم حتی چیزایی مثل ورزش یا شناخت‌آدما یا حتی دختربازی دغدغه بودن واسم ولی الان وقتی به خودم رجوع میکنم هیچکدوم از اینا واسم مهم نیست دیگه!

حقیقتا باید بگم امشب خوشحالم که شروع کردم به اینجا نوشتن چون همین نوشتن یبار دیگه باعث شد فکر کنم و بتونم خودمو بشناسم. و سورپراییز!‌من کاملا فکر میکردم بعد از اینجا اومدن دقیقا برعکس باشه ینی اتفاقا شروع کنم به کارای دیگه بخصوص به جوونی کردن و اینا ولی... !!!!!



-----------------------

چند وقت یبار کارای -خوب- خودتو مرور میکنی؟

بهشتِ من وقتیه که از خودم راضی باشم. 

من خوب میدونم چجوری باشم که از خودم راضی باشم

تو هم میدونی، مگه نه ; )

جدی

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۶ ب.ظ
کلی نوشتم دیدم کل حرفم تو ۳ خط آخر جمع شد:
نه پشیمونم و نه راضی. هیچ‌چیز خوب یا بد مطلق نیست. به هرچی که آروم بگیری همون واست میشه دیفالت. 
سوال هوشمندانه اینه که -این- اگه بشه دیفالتت، تورو به اون جایی که میخوای میرسونه یا نه؟
همین هفته‌ یا دوهفته‌ای که گذشتو اگه بذاری زیر ذره‌بین میتونی ببینی روزمرگیت چجوری تعریف شده. هدفتم میدونی، کافیه چندسال fastforward کنی و نتیجه رو تخمین بزنی.




چیزای مهمی دارم که باید تصمیم بگیرم چجوری بنویسمشون که همیشه واسم بمونن.
دوماه زندگی رو اینجا تجربه کردم.
و یه چیزاییو تجربه کردم و درک کردم که واسم خیلی ارزشمنده. 

اوفف تاحالا اینقدر نوشتن واسم سخت نبوده. شاید باید یکم اعتراف کنم شاید دلم نمیخواد هیچوقت اعتراف کنم. شاید خجالت میکشم؟
خجالت میکشم از این که بگم آگاهانه اشتباهاتی کردم.

درسته که همیشه میگن خودتو قوق‌تر از چیزی که هستی بدون و همیشه داده‌ی پرت باش ولی اگه یه‌روز که میدونستی داری راهیو کج میری و برگشتی به خودت گفتی خب من فرق دارم بدون کارت تمومه.
فکر کنم بچه بودم که پدربزرگم این حرفو بهم زد. همیشه‌هم آویزه‌ی گوشم بوده و هست. زیاد هم تجربش‌کردم معمولا هم میدونستم که دارم اشتباه میکنم.

بذار اینجوری بگم، زندگی میتونه بهشتِ تو باشه. این جایی که الان هستی خود بهشته ینی پتانسیل بهشت بودنو داره. و من کشف کردم درست اون وقتایی که من در حرکتم،‌ در پیشرفتم و درحال اضافه‌کردن به خودم هستم این حس قشنگ رو به زندگی دارم.
بجاش با خوابیدن و ول‌گشتن و الواطی کردن چیزایی که باید به ظاهر خوب باشن! همه‌چی برعکس میشه. من یه حسرتی رو درک کردم به اسم زمان. به اسم سن! همینه که دیگه هیچوقت زندگی مث قبل نمیشه واسم.
چون با تمام وجود درک کردم چیزی که بین همه مساوق تقسیم شده و شاید تنها چیزی که تو دنیا عادلانه تقسیم شده، زمانه.
ماه دومی که اینجا بودم مث برق گذشت چون من اشتباه ازش استقاده کردم شاید یکم میخواستم به خیال خودم طعم زندگیو یچشم ولی به روشی اشتباه.

واسه من این که بفهمم از وقتم درست استفاده میکنم یا غلط خیلی راحته چون چندتا هدف واسه خودم مشخص کردم که جنبه‌های مختلفیو شامل میشه. هر لحظه کافیه ببینم کاری که دارم میکنم به اون اهداف نزدیکترم میکنه یا ... سکون؟
مثل برق میگذره بخصوص اگه خودت گند بزنی و لذتِ رسیدن‌های بلند‌مدت رو با کوتاه‌مدت‌ها جاجبا کنی. درست مثل خواب میمونه که بعدش فقط بیدار میشی و معمولا نه تنها از اون خوابِ هرچند خوب چیزی یادت نمیاد حتی احساس بهتری‌هم نداری چون درست مثل این میمونه که زمان واست fast forward شده به اینجایی که الان هستی.
درست مثل این دوماهی که از اینجا بودنم میگذره و من فکر میکنم اندازه‌ی یه‌ماهشو استفاده کردم. آدم همینجوری خودشو به خودش بدهکار میکنه.
ببین همش به این برمیگرده که وقتی داری یه کاریو میکنی مثلا توی یه مسابقه شرکت میکنی خودتو با کی مقایسه کنی... و گاهی به خودت میبازی. چون حتی اگه برنده شده باشی بازم از خودت میپرسی ینی این تمام چیزی بود که من میتونستم ببرم؟

تو این دوماه قشنگ‌ترین حسایی که من داشتم مربوط به وقتایین که خسته و کوفته از پس یه کار سخت برومدم، وقتایی که آخر شب آخرین نفر از دانشکده بیرون میومدم یا وقتایی که با تمام کارایی که داشتم به ورزش یا غذای سالم حسابی اهمیت میدادم. وقتایی که حتی از کوچیک‌ترین زمانی که داشتم‌هم برای  یادگرفتن استفاده میکردم.
برعکسش، اگه کلاسیو مثلا پیچوندم که فلان تفریح کنم یا روزهاییو از خودم مرخصی گرفتم که یکم واسه خودم شنگولی کنم یا خستگیو بهونه کردم که ورزش نکنم یا زود بخوابم یا روزهایی که دیرتر از خودم(!) از تختم بیرون اومدم.. این مرخصی‌هایی که واسه خودم رد کردم ازشون نه ذره‌ای حس خوب مونده و نه خاطره‌ی خوب چون زمان میگذره و قثط دست‌آوردها میمونه.
نمیگم نباید استراحت کرد یا نباید احساسات نابو تجربه کرد اما قطعا راه‌های بهتری واسه تجربه‌های ناب انسانی هست کارایی مثل عشق ورزیدن یا شناخت آدما یا کشف کردن دنیای اطراق یا تجربه‌های واقعا باحال مثل شرکت توی رژه‌ی هالوویین. میفهمی چی میگم؟ توی ایران ما هروقتی واسه استراحت پیدا میکردیم خب یا غذا میخوردیم چون تنها تفریح بود یا مینوشیدیم یا میکشیدیم خوش هم میگذشت خوش هم میگذره در لحظه ولی سوال اینه که چه کار بهتری مبتونیم وا وقتمون بکنیم؟ بنده همینجا برائتمو از تمام محصولاتی که عقل و وقت رو تحت‌تاثیر خودشون قرار میدن اعلام میکنم از مشروبات بگیر تا سیگار و هر چیز دیگه.
به عنوان یه تست که نگاهش کنیم من قشنگ همه‌چیزو توی این عمر کوتاهم تست کردم بیشتر از چیزی که تصورشم بکنی تو جمعای مختلف و آدمای مختلفی که مغزت سوت میکشه بودم.
اینجا همین اینجا توی این جمعای لش و رپ‌استایل سیاه‌پوستا بودم (که خودم پشمام میریزه چجوری تونستم با این آدما دوست شم) با هر مدل آدم دیگه که فکرشو بکنی. ایران که بودم به هر نوع آدمی که فکر کنی گشتم از کوه رفتن با استادای دانشگاه شریف تا قمار‌های زیرزمینی توی شیراز از کارای خیریه توی اصفهان تا مهمونی‌های شبانه‌ی تهران از رفاقت و وقت گذروندن با چندتا آدم عشق دود و پوکر توی فلوریدا تا آشنایی با یکی از گنده‌های مواد مخدر آمریکا! همش تو دوماه. من از ارتباط گرفتن با‌ آدما لذت میبرم انگار میخوام توی زندگی همه سرک بکشم و بهتریناشونو انتخاب کنم.
آدمیو دیدم ۳۲ ساله مهندس الکترونیک که شغلشو توی یه شرکت بزرگ ول کرده بود و سیگارای الکترونیکی میساخت و میفروخت و ۴ تا پسر و یدونه سگ داشت، آدمیو دیدم که شبا کف آزمایشگاه میخوابه تا بتونه ریسرچشو زودتر کامل کنه.  تو تهران به بهونه‌ی عکاسی با این اکیپای به اصطلاح سلبریتی گشتم و از اون‌طرف با فلان‌کاره‌های حکومت آشنا شده بودم و میدیدم زندگیشونو. با آدم آخوند دوست بودم و ساعت‌ها حرف زدیم تا با آدم معتاد پای منقل تا نفرات اول کنکور سراسری و ارشد. 
یه شبی هم با رفیقم ۲ صبح مست پاره توی ساحل خزر اینقد شنا کردیم که ساحلو به سختی میشد دید هیچکسیم نبود! هنوز با مهدی حرف میزنیم نمیدونیم چطوری اون شب نمردیم؟
چه شبای قشنگی بالای کوه (معمولا توچال) چادر زدیم و تو سرما یا گرما شب رو گذروندیم با رفقا، از اون طرف چه شبایی حتی شد تو پاسگاه گذروندیم. چه شبایی شخص خودم تا صب روی میز کار آزمایشگاه خوابیدم (و یخ زدم) یادمه یه سجاده نماز بود گوشه آزمایشگاه اوردم انداختم روی شیشه‌ی میز که یکم اقلا نرم تر بشه سطحش ولی فایده نداشت. شبایی که مهمونی بود و دختر و پسر قاطی هم تا صب میرقصیدن و مست بودن یا های. 

نه پشیمونم و نه راضی. هیچ‌چیز خوب یا بد مطلق نیست. به هرچی که آروم بگیری همون واست میشه دیفالت. 
سوال هوشمندانه اینه که -این- اگه بشه دیفالتت، تورو به اون جایی که میخوای میرسونه یا نه؟
همین هفته‌ یا دوهفته‌ای که گذشتو اگه بذاری زیر ذره‌بین میتونی ببینی روزمرگیت چجوری تعریف شده. هدفتم میدونی، کافیه چندسال fastforward کنی و نتیجه رو تخمین بزنی.