آقای مربّع

آقای مربّع

شیرازیِ 🐨 دانشجویِ دکتری 🎓 ساکن آمریکا 🇺🇸

بایگانی
پیوندهای روزانه

بیشتر!

شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۱۱ ب.ظ

خودم میدونم دارم عجله میکنم واسه رسیدن به چیزی که میخوام.

همینم شده دلیل تمام نارضایتی‌ها.

نارضایتی وقتیه که فاصلت از جایی که هستی با جایی که میخوای باشی خیلی زیاده، منظورم مکان  جغرافیایی نیست،  

من خییییییییییییییییییییییییییلی هنوز اول راهم. ولی تا دلت بخواد وقت دارم.

یه جاهیی اشتباه کردم، یه جاهایی هم گل کاشتم. یه جاهایی شانس آوردم یه جاهایی هم بخت باهام یار نبود. از کجا میخوای بفهمی که کجای کاری؟

از کجا میخوای بدونی که اگه یه جایی هم -نشد- تقصیر تو بوده یا نه؟

با تمام سلول‌های بدنم داره باورم میشه که آدمارو نمیشه با همدیگه مقایسه کرد، هیچ دو نفریو نمیتونی با هم مقایسه کنی.


جالبیش اینه که وقتی به این حرف فکر میکنیم اینجوری به نظر میاد که میخوایم کم‌کاری‌ها و شکستامونو تو جیح کنیم. ولی واقعا اگه بهش فکر کنی، اگه واقعا به این باور برسی که خودتو فقط باید با خودت مقایسه کنی، میبینی که اتفاقا چقدر پتانسیل و انرژی داری که هنوز کشفشون نکردی.


اگه واقعا فقط خودت بودی و خودت، اگه خودت تنها منبع مقایسه‌ای بودی که داشتی، به نظرت نمیتونستی بهتر از این باشی؟

تا کجا میتونی پیش بری راستی؟

من ۴.۵ ماهه که اومدم آمریکا و دکتری‌مو شروع کردم، همه فکر میکنن الان چقدر باید راضی باشم ولی به هیچ عنوان راضی که نیستم هیچ، خیلییییم ناراضیم.

با این که ترم اولم رو با معدل A تموم کردم، با این که خودمو تو باشگاه پاره کردم و بالاخره از شر اضافه‌وزن راحت شدم، با این که کلی دوست پیدا کردم و تو همین ۴ماه  ۴ تا سفر طولانی توی استیت‌های مختلف داشتم، تنها چیزی که توی خودم نمیبینم رضایته.


شاید باورت نشه اگه بگم میزان رضایتم حتی نسبت به زمانی که ایران بودم هم کمتره، شاید چون استاندارد‌هام بالاتر رفته یا شایدم چون تونستن‌رو بیشتر از همیشه باور کردم. ولی الان درخواستم فقط یه کلمس،


بیشتر !


شب‌بخیر

شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ق.ظ

از اون وقتاس که کلی حرف دارم و نمیدونم چی بگم.

واسه خودم دعا میکنم،

دعا میکنم بتونم توی این مسیر سخت، اونجوری که باید پیش‌برم و سربلند بیرون بیام.


بعضی وقتا که یاد آرزوهام میفتم، تنم میلرزه. شک میکنم که آیا من واقعا آمادم واسه این کار یا نه؟

چیزی که خیلی مهمه، اینه که خودت خودتو چجوری ببینی. واسه من خیلی بالا پایین داشته، وقتایی که خودم خودمو از موضع ضعف نگاه کردم، همون ضعف منو احاطه کرد , برعکس.

ترم اول تموم شد، کاملا هم موفقیت آمیز بود.. ترم جدید از چند روز دیگه شروع میشه و حسابی آمادم. باید تلاشمو بیشتر کنم و خسته‌نشم، درست و قشنگ زندگی کردن بیشتر از هرچیز به ظرافتی که واسه برنامه‌ی روز‌هات به خرج میدی بستگی داره. این که بدونی کجای روز باید یه استراحت کوتاه بگیری و خودتو به یه لیوان چایی دعوت کنی و کجای هفته پاتو تا آخر روی گاز فشار بدی. 


از یه تعطیلات طولانی برگشتم که هم خوش گذشت و هم بد. از نظر ذهنی حسابش کنی خیلی هم شبیه تعطیلات نبود از بس به خودم سخت میگرفتم. آخه ذهنم خیلی شلوغه..

آرزوهام خیلی بلندن و من جلوشون خودمو میبازم. توی درستی آرزوهام که شکی ندارم ولی به خودم تا دلت بخواد شک میکنم گاهی.. کیه که نکنه؟

سوال اینه که چقدر از وقتتو صرف فکر کردن کنی و چقدرشو صرف عمل‌کردن. 


امریکا بودن، عشق‌وحال کردن و خیلی چیزا دیگه واسم چیز جدیدی نیست. من خیلی راضیم از تمام دوره‌های زندگیم همیشه خداییش همه‌جا سرک کشیدم! خیلی وقتا حس کردم شاید یکم بزرگ‌تر از سنم بودم ولی همه‌ی اینا بودن که لازم بودن تا منو الان برسونن به اینجای کار. باید حتی قوی‌تر و محکم‌تر بشم.

میخوام بخوابم و فردا که بیدار میشم یه آدم قوی‌تر شده باشم.

هنوز اول راهم، کلی کار هست که باید انجام بدم.

واسه خودم.


شب‌بخیر



برف در بهشت

چهارشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ب.ظ

* تو بهشتم برف میاد؟

- بستگی داره.. شاید!

* مگه نباید اونجا هوا خوب باشه که همه‌چی خوب باشه و اینا؟

- اینور آب به اینی که تو میگی میگن biblical heaven  ینی اونی که تو انجیل ازش حرف میزنن.

* خب دیگه!

- آخه بهشت که به این چیزا نیست، بهشت جاییه که تو حالت خوب باشه. هرجایی حالت خوب باشه همونجا میشه بهشت.

* میگم اوستا؟ ماها چیکار کنیم حالمون خوب باشه؟ ماهم بریم تو بهشت؟

- به جسمت نگاه کن.

* مگه قدیما نمیگفتن دل و این حرفا؟ چطو یهو شد جسم؟

- آخه درون و بیرون همدیگه رو منعکس میکنن. انگار یه دیتا باس ۶۴‌بیتی به هم وصلشون میکنه. میدونی چیه؟ ناخودآگاه همون ۹۰٪ از کوه‌یخیه که توی اقیانوس شناوره و تو فقط ۱۰٪شو میبینی و فک میکنی آگاهی. جسمم بخشی از همون ۱۰٪ محسوب میشه ولی نه همش.

* ینی چی نه‌همش؟

- ینی وقتی به خودت نگاه کنی، به حالت چشمات به جوری که صبح‌ها از خواب بیدار میشی و به افتادگیِ شونه‌هات فقط میتونی بفهمی که کجای کاری. این که چجوری درستش کنی خودش یه چلنج دیگس.

* اوستا  ولی من میخوام برم تو بهشت...

- بگو میخوام برگردم به بهشت. به وقتایی که حالت از همیشه بهتر بوده.. واسه هرکسی یه‌جوریه.

* واسه تو چی؟ تو کیا تو بهشتی؟ خیلی دوست دارم بدونم.

- وقتایی که همه‌چیز یا اقلا چندتا از مهم‌تریناشون رو به جلو باشن. البته فکر نکن فهمیدنش راحت بود.. 

* ولی الان دیگه راهِ بهشتو یاد گرفتی مگه نه؟ ولی من میخوام عاشق باشم. میخوام تو بهشت‌هم عاشقی کنم!

- پس تو هم خیلی شجاعی!

* آخر نگفتی، بالاخره تو بهشتم میشه که برف بیاد؟

-  بهشتِ من که این آخر هفته حسابی قراره برفی باشه. 

چند‌تا یادداشت قدیمی

چهارشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۰۷ ق.ظ

ذره‌ای ارزششو نداره که بخوای شور و نشاطی که میتونی هر لحظه داشته‌باشیو فدای یه سری چیزای زودگذر کنی.

-----------------------

بالاخره باید یجا تصمیم بگیری که خوب شی. خودت میدونی درباره چی دارم صحبت میکنم. من الان اونجای زندگیمم که میخوام خوب شم. میخوام به خودم اجازه بدم که رویاهای بزرگ داشته باشم... بهترین ورژن خودم باشم. همون آدمه که میکوبه و میشکنه و میره جلو باشم. همون آدمه که ایمان داره. گوش کن ببین چی میگم! ببین که درباره‌ی چی دارم حرف میزنم... درباره‌ی ایمان. درباره‌ی مفاهیمی که توی دلمون پذیرفتیمشون. وقتشه که خوب باشیم.

----------------------------


متمرکز، رو به جلو.


----------------------

بخصوص امشب که دیدم دارم سیگار میکشم بدون این که هییییییییچ لذتی ازش ببرم، فهمیدم چیه. مچشو گرفتم حاجی!!! این اون قسمتیه که دقیقا سالهاس در تلاشم شکستش بدم. همونی که باعث میشه بعد از اشتباه دومینو‌وار وارد اشتباهات بعدی بشم. همون که میخواد تنبیه‌کنه همون که نمیتونه -آسون شکست بخوره- بعد ایندفه خییییییییییلی واسم واضح بود. حاجی حس غروری بهم دست داد که قابل وصف نیست. از این که رفتارام واسم شفاف شدن. دقیقا به همین‌دلیله که سالهاس مینویسم و تحلیل میکنم همیشه دلم میخواست که گاهی اقلا بتونم دلیل کارایی که میکنم رو ینی رشته‌سیم‌هایی که به هم وصلن رو به تمام جزئیات و به وضوح ببینم. هیچکس نمیتونه ادعا کنه که همه‌ی رفتاراشو بلده... تا اونجا خیلی راحه اما مثلا دیدی که میدونی باید ورزش کنی ولی نمیکنی؟ یا میدونی باید چمیدونم... مسواک بزنی ولی نمیزنی؟ چیزایی به همین سادگی. یه عالم رشته‌سیمِ درهم‌تنیدس که فقط باید با پافشاری کشفشون کرد و من تازه اول راهم.

بالاخره فهمیدم چمه.

پنجشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ ق.ظ

دلم تنگه ایرانه

دلم تنگه شیرازمه

دلم تنگ تهرانمه...

دلم تنگ اصفهانمه..

شمال تبریز جنوب...

دلم خیلی تنگه واسه آدما

رفقا

فامیلا


دارم جر میخورم!

دارم جرررررر میخورم


سرمایه ز کف

سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۵۹ ق.ظ

- قمار میکنی یا زندگی؟

باید بازیکنِ حرفه‌ای تری باشی.

مثلا اول از همه باید بدونی که کی باید از بازی بکشی بیرون و کی ادامه بدی.

باید صبر داشته باشیم، شرایطو واقعی همونطوری که هست ببینیم.


زندگی چیزی نیست که خیلی بشه با بقیه مقایسش کرد.

- نباید اینقد از شاخه به شاخه پرید، باید متمرکز بود.

- باید باور داشت که اینا در نهایت یه جایی ذخیره میشه.. همه‌ی اینا.


میگن حقیقتِ امر اون چیزی میشه که تو از خودت باور داری. 

من هنوز خیلی نیاز به بزرگ‌شدن دارم. خیلی مونده تا این شاهین اون شاهینی که -باید- بشه.

چندوقت پیشا شروع کردم از همه‌ی دوستام پرسیدم چقدر از زندگیاتون راضی‌اید، از یک تا ده.

من مثلا آدمیم که هیچوقت چیزی اون وسطا نمیگم. یا حتی از این بگذریم، هیچوقت‌هم ۱۰ نمیدم به خودم. من هیچوقتِ خدا از خودم راضی نیستم انگار پسر.


سال نوی میلادی که واس ما نیست ولی خب کم‌کم باید بشه دیگه، نه؟


البته که اشتباه‌هاس که مارو میسازه.

من یه برگ سبز برنده دارم ینی به خیال خودم همیشه داشتم اونم کم‌سن‌وسال بودنمه و اونو هم کم‌کم دیگه ندارمش. هم هرچی سن میره بالاتر و هم هرچی سرمایت بیشتر میشه درست مثل قمار توی یه لحظه ممکنه همه‌چیزو از دست بدی.


افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

وز دست اجل بسی جگرها خون شد







طرب

دوشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ

   :) Dear 2018, I'm so so so grateful

Dear 2019, I'm so so so Hungry! 😤


Dear me, well done! 

 

و البته که:

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

بچ پرّو

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۹ ب.ظ

مگه جز اینه که یادگیری یا با آزمون‌وخطا اتفاق میفته،

یا با استفاده‌ از تجربه‌های بقیه و مدل‌کردنشون؟


باید بچه پررو باشی.

پودی کو؟

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ

واسه کنفرانس اومدم یه شهری جنوب آمریکا، ایالت تنسی.

با شهر خودم خیلی فرق داره، مردم عمدتا سفیدپوست امریکایی با تیپای گاوچرون طور. خیابونای پر زری‌وبرق و یه عالمه بار و رستوران و اجراهای زنده.

انگار این شهر تو ستا چیز خلاصه میشه واسشون گوشت، آبجو و دختراش.


بازم از خودم میپرسم من چرا اینجای دنیام؟ 

هرچی جاهایی که میرم و میبینم بیشتر میشن، بیشتر گیج میشم.

ایننن همه آدم و این همه روش زندگی،

هیچکدوم کامل نیست، هیچکدوم آسون به دست نیمده و هرکدوم یه جذابیتایی داره.


دقت کردی توی هیچ‌چیز -خیلی خوب- نیستیم؟

شمارو نمیدونم؛ خودمو میگم. خیلی رو اعصابمه.

الان تنهاچیزی که حالمو جا میاره اینه که بشینم با خیام یه چای بخورم و گپ برنم ببینم بالاخره از آمدن و رفتن ما سودی کو؟

کارمند

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۵ ق.ظ

شت هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم!

من الآن یه کارمندم!